هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

74

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

( 1 ) در سيرهء حلبيه از ابن مسعود نقل شده است كه گفت : ما نديديم پيامبر ( ص ) سخت‌تر از گريه‌اش بر حمزه بر كسى بگريد . وى آن قدر بر سر پيكر حمزه ماند و با صداى بلند گريست كه به هق‌هق افتاد و نزديك بود بيهوش شود ، و در همان حال مىفرمود : اى عموى رسول خدا و شير خدا و شير پيامبر خدا . سپس پارچه‌اى كه بر دوشش بود بر او افكند و پارچه به اندازه‌اى بود كه اگر بر سرش مىكشيدند پايش آشكار مىشد و اگر بر پايش مىكشيدند سرش بيرون مىماند ، از اينرو آن را بر سر وى كشيدند و پاهايش را با علف پوشاندند . ( 2 ) در شرح نهج البلاغه از واقدى نقل شده كه صفيه دختر عبد المطلب و خواهر پدر و مادرى حمزه گفت : ما در روز احد بر سر تپه‌هائى كه دژهاى ديده‌بانى بود آمديم . حسان بن ثابت نيز با ما بود ، وى از ترسوترين مردم بود . ما در جاى بلندى بوديم . چند تن از يهوديان آمده به تپه‌اى كه برخى از زنان همراه صفيه بر آن بودند تير مىانداختند ، صفيه به حسان بن ثابت گفت : حسان كارى بكن . حسان گفت : به خدا من نمىتوانم بجنگم ، آنگاه مردى يهودى بسوى محل زنان بالا آمد . صفيه گفت : پس آن شمشيرت را به من بده ، و با آن شمشير گردن يهودى را زد و سرش را بسوى دوستانش پرتاب نمود و آنان پراكنده شدند . صفيه افزوده است : من در پايان روز به راه افتادم تا به نزد رسول خدا كه در احد بود رسيدم . چند تن از زنان انصار نيز همراه من بودند . من پيامبر و اصحابش را ديدم و اولين كسى كه با من برخورد نمود برادرزاده‌ام على بن أبي طالب بود . وى به من گفت : عمه جان بازگرد ، زيرا برخى از مردان برهنه‌اند . گفتم مرا از حال پيامبر آگاه كن . گفت او خوب است . گفتم مرا پيش او ببر ، اشارهء كوتاهى به آن حضرت نمود و من به سوى پيامبر رفتم . هنگامى كه به نزديك او رسيدم پيامبر فرمود : اى زبير مادرت را از من دور كن . در آن حال مسلمانان داشتند براى حمزه گور مىكندند ، زبير به پيشباز صفيه آمده گفت : مادرجان ، برخى از مردان برهنه‌اند ، بازگرد